• آقای زارع متن شما در حال ترجمه می باشد 96.7.25
  • خانم حقیقی متن شما قیمت گذاری گردید. 96.7.25
  • آقای امیری متن شما در حال ترجمه می باشد .96.7.25
  • آقای بهرامی متن شما در حال ترجمه می باشد .96.7.24
  • آقای برازجانی متن شما در حال ترجمه می باشد. 96.7.24
  • خانم حسین آبادی متن شما در حال ترجمه می باشد.96.7.25
  • خانم توکل پور متن شما در حال ترجمه می باشد . 96.7.25
 
 

 
بوی بهار  و زمزمهٔ نرم آهنگ در اتاق می پیچه:
 
یه دل می گه برو برو
یه دل می گه نرو نرو
سلطان قلبم تو هستی تو هستی
 
دکمه ضبط را می زنم تا نوار جلوتر برود. انگشتم را برمی دارم و صدایی گرم و بم در اتاق طنین انداز می شود:
 
هر که دیدم یاری داره من ندارم
شب که می شه خانه ای روشن ندارم
برم پیش خدا دادی برام
من از کی کمترم یاری ندارم
 
ضبط را خاموش می کنم.
موندم برم یا نرم! این چه وضعیه؟سال ۶۴ که دانشگاه قبول شدم ،روز اول به غیر از یکی از دخترها بقیه چادری بودن. روز دوم به غیر از دو سه نفر بقیه مانتویی شدن.اولین دوره ها بعد از انقلاب فرهنگی ما به دانشگاه وارد شده بودیم و جو دانشگاه خیلی سفت و سخت بود.
بچه هایی که خودشون جزو انقلاب فرهنگی بودن و بچه هایی که از تصفیه های انقلاب فرهنگی جان سالم بدر برده بودن،هنوز توی دانشگاه بودن.بچه هایی که از نظر بحث تئوریک قوی بودن و توان تحلیل خوبی داشتن اما پسرا و دخترا همگی کاملاً ساده و بدون هرگونه آرایشی بودن.بیشتر مانتوها و روسری ها سیاه و سیاه بدون هیچ مدلی.ما هم تو این جو وارد شدیم گروه های زیست از اون گروه هایی است که دختر خورش زیاده،توی چهار تا گرایشی که بچه ها قبول شدن حدود هفتاد تا دختر و هفت-هشت تا پسر بودیم.ما پسرا لباسمون روشن بود - هفت -هشت تا لباس روشن توی هفتاد جامه سیاه اصلاً رنگ به چشم نمی یامد.عشق و عاشقی هم از اون حرفهای ممنوعه بود. عشق تنها مال خدا بود و عشق بین آدمها هم چیزی در حد شهوت پرستی و بروز امیال حیوانی محسوب می شد.خلاصه کنم، همهٔ ماها یک جوری چوب خشکه بودیم که بدون هیچ احساسی باید از کنار هم رد می شدیم بدون اینکه همدیگه رو دیده باشیم.درست تر بگم اونا دوست داشتن اینطوری باشه اما اینطوری بود یا نبود اون حرف دیگه ایه.
از ورودی ما به بعد جو آرام آرام و سال به سال تغییر کرد .از یک طرف بچه های دوره انقلاب فرهنگی همگی فارغ التحصیل شده بودن و از دانشگاه رفتن از طرف دیگه اون سال جنگ تموم شد و گزینش عقیدتی برای ورود به دانشگاه هم برداشته شد.خلاصه جو بازتر شد دخترای شصت و هفتی به وضوح با خودشون رنگ و رو آوردن- نه تنها رنگ مانتوها شاد و متنوع تر شد، یواش یواش رنگ های قرمز و گلی روی لبهای دخترا پیدا شد، گونه ها رنگ پیدا کرد و مغنه ها که بالاتر رفت، تازه ما متوجه شدیم هم کلاسی های جدیدمون مو بلند هستن.پسرا و دختراشون تو ی کلاسها و آزمایشگاه ها آرام آرام با هم حرف می زدن.اما بچه های دوره قبلی توی ترس های خودشون مونده بودن.خیلی از هم کلاسی های من تا زمان فارغ التحصیلی حتی یک کلمه با دخترا حرف نزدن و با افتخار یا تأسف می گفتن که حتی اسم اونارو هم یاد نگرفتن.
توی این دوران گذر بود که سرو کله میشل پیدا شد. اونقدر بهش گفتم میشل هفت رنگ که اسم واقعیشو فراموش کردم.میشل خوش آب و رنگ ترین دختر بود.حتی بین ۶۷تیا یه چیز دیگه بود. پوست سفید و روشن ،چشمای عسلی و بازیگوش، لبای گلی همیشه خندون و از همه متفاوت تر ،طرز لباس پوشیدنش بود -از فرق سر تا نوک پاش هر کدوم به رنگ بود -مقنعه،مو،چشم ،لب،مانتو،شلوار و کفشکه هر کدوم یک رنگ بود.یک کلاسور رنگی هم می گرفت دستش که مبادا کمتر از هفتا رنگ بشه.برخلاف بقیه دخترا که وقتی می خواستن از کنارمون رد بشن تا آخرین لحظه اطراف رو نگاه می کردن و درست در آخرین لحظه قبل از عبور زیر چشمی نگاهی می کردن،میشل تنها بود یا با دوستاش، از دور نگاه می کرد و لبخند می زد تا رد می شد.بعضی وقتها بعد از عبور هم یه صدای کریپه خنده ش میومد.درست مثل خیارهای تازه بهاری که زیر دنون میگن خرپ خرپ و تو به آرامی طعم و بوی بهارو با اون احساس میکنی و باور میکنی که دیگه وقت روییدنه. قلبم مدت ها می زد و چهار ستون بدنم چنان می لرزید که قلبم شک می کرد نکنه اون ایستاده.
منم که بیشتر تو خوم بودم ،مونده بودم چیکار کنم - برم جلو یا نرم. اگه کسی ببینه چی بگم.اصلاً واسه چی جلو برم که چی بشه.حالا اینهمه مدت واسه کسی جلو نرفتم چی شد.اصلاً خوشم میاد یا نمی یاد.آخر سر گفتم بابا ول کن بریم جلو، حالا یکی از ما خوشش اومده.حالا فرض کن من از یکی خوشم بیاد، معلوم نیست اون از من خوشش بیاد.باید کلی برم و بیام تا طرف راضی بشه یا نشه.این داره سلام میده من باید علیک سلام بدم.نه اصلاً،بحث بسه، حرکت. حالا کی این حرکت باید شروع بشه.باز شروع شد،هی امروز و فردا کردم.میشل هم که مثل خورشید برق برق می زد و منم دیگه افتاده بودم به له له.اما باز من کسی نبودم که کوتاه بیام.تقصیر اون آهنگ ضبط بود که منو از راه به در کرد.
منم گفتم باشه میرم میرم.صورتمو اصلاح کردم و رفتم.می دونستم اون روز بعدازظهر کلاس داره.وارد دانشگاه شدم و به طرف دانشکده حرکت کردم.یه دفعه دیدم کیارش یا به قول ما کیاروووش داره میاد.کیاروووش بچه شمال بود و بیشتر از بقیه شمالی هایی که دیدم واو رو می کشید.بچه باحال و بی خیالی بود.بلند قد بود و موقع حرف زدن دست و پاش رو زیاد تکون می داد.تا به من رسید گفت ببینم تو میشلو ندیدی؟گفتم ها؟گفت میدونی،میشل یه مدتیه اوومده تو خط من. منم گفتم برم تو خط اوون.امروز کلاس داره؟منم موندم چی بگم گفتم آره،امروز روز کلاسشه.حتما تو دانشکده ست.کیاروووش رفت و منم موندم چیکار کنم.گفتم اِ اِ ببین اونقد دیر رفتم که پرید،اکی از این زندگی ،هیچکی تو این دنیا مرام نداره.
شب رفتم خوابگاه پیش سلمان. سلمان هم از بچه های شمال بود که زمین شناسی می خوند.سر به سر سلمان می ذاشتیم که تو خط همه دخترای دانشکده ست اما اون قسم می خورد که نه،همهٔ دخترا تو خط اونن.باورش اوایل سخت بود اما بعدا که با هم چند بار بیرون رفتیم دیدم راست می گه توی خیابون بارها می دیدم که دخترایی که از مقابل میان و سلمان رو می بینن دیگه همینطور مات می مونن و آرام آرام دهنشون باز می شه .یا تاکسی کنارمون رد می شد واضحاً زن یا دختری که توش بود سرشون تو مسیر حرکت سلمان کج می شد.خودش می گفت بیا، من با این وضع چی کار کنم؟اگه مهره مار هم تو جیبم بود این قدر جاذبه نداشت.سلمان به نظرم با یکی از دخترای گروه ما دوست بود اما خودش لو نمی داد.همیشه کامل ترین اخبار خوابگاه دخترارو اون داشت.خودش می گفت نه،یکی از دخترای فامیلمون دانشجوست و اون با دخترای زیست خوابگاهی دوسته. اما باور نمی کردم.به سلمان گفتم امروز کیارش رو دیدم داشت می رفت سراغ میشل.یه دفعه نیم خیز شد. وای نره. نفهمیدی چی شد؟ دیدش یا نه؟ گفتم چرا؟ گفت بابا میشل تو خوابگاه مدتیه بساط داره هر پسری که می ره دنبالش می گه من تو خیابون حرف نمی زنم نامه بده ببینم چی میگی. بعد شب تو اتاقش دخترارو جمع میکنه می ره رو تخت با صدای بلندنامه رو میخونه و همگی هر هر میخندن.بعد هم نامه دست به دست بین دخترا می چرخه.تازگیا هم شرط بندی راه انداختن.گفتم اون دیگه چیه؟شرط می بنده رو پسرا که طی چند روز می تونه کاری کنه که پسره بیاد دنبالش.من کفم برید چشمام گرد گرد و گلوم خشک خشک شد.بعد گفت خودم هم باور نمی کردم تا نامه فلانی - یکی از بچه های گروه رو نام برد- که دست دخترامی چرخیده اون فامیلشون کش رفت برام آورد تا خودم هم باور کردم.
پکر پکر ،خرد و خاکشیر راه افتادم سمت خونه م. توی راه با این فکر که حداقل خوبیش اینه که شرط رو نبرد سعی میکنم خودم رو دلداری بدم و صدای آوازی آرام آرام توی سرم می پیچه:یه دل میگه نرو نرو و زیر لب زمزمه کردم: اگه بری قلم ساق پاتو می شکنن می شکنن.آی امان آی امان...
 
ترجمه - مرکز ترجمه شیراز - موسسه ترجمه شیراز - دارالترجمه شیراز - ترجمه غیر رسمی شیراز - ترجمه متون - ترجمه تخصصی در شیراز - ترجمه دانشجویی در شیراز - ترجمه دانشگاهی در شیراز - ترجمه اینترنتی در شیراز - شیرا ترجمه - ترجمه آنلاین شیراز 
تاریخ درج خبر:16 مهر ,1396 8:31 ق.ظ

 

ورود کاربران

نام کاربری
رمز عبور

 
عبارت درون کادر

کلیه حقوق این سایت برای مرکز ترجمه STC محفوظ است